تبليغاتX
خدا و عشق
 
خدا و عشق
   
 

دخترك بر خلاف هميشه كه به هر رهگذري مي رسيد،

آستين لباس او را مي كشيد تا يك بسته آدامس به او بفروشد.

اين بار رو به روی زني كه روي صندلي پارك نشسته و نوزادش

 را در آغوش گرفته،ایستاده بود و او را نگاه مي كرد.

گاه گاهي كه زن به نوزاد لبخنند مي زد،لب هاي دخترك نيز

 بي اختيار از هم باز مي شد.

مدتي گذشت،دخترك از جعبه بسته اي برداشت و جلو روي

زن گرفت.

زن رو به سمت ديگري كرد:برو بچه،آدامس نمي خوام.

دخترك گفت:بگير.پولي نيست.

نويسنده : سهيل ميرزايي

 
 
 |    نوشته شده توسط paradaim
 
   
 

روزي فرشته اي از فرمان خدا سرپيچي كرد و براي پاسخ دادن به عمل اشتباهش در مقابل تخت قضاوت احضار شد. فرشته از خداوند تقاضاي بخشش كرد. خداوند با مهرباني نگاهي به فرشته انداخت و فرمود: من تو را تنبيه نميكنم، ولي تو بايد كفاره گناهت را بپردازي.كاري را به تو محول ميكنم، به زمين برو و با ارزشترين چيز دنيا را براي من بياور.

فرشته خوشحال از اينكه فرصتي براي بخشوده شدن دارد به سرعت به سمت زمين رفت. سالها روي زمين به دنبال با ارزشترين چيز دنيا گشت.روزي به يك ميدان جنگ رسيد، سرباز جواني را يافت كه به سختي زخمي شده بود. مرد جوان در دفاع از كشورش با شجاعت جنگيده بود و حالا در حال مردن بود فرشته آخرين قطره از خون سرباز را برداشت و با سرعت به بهشت بازگشت.

خداوند فرمود: به راستي چيزي كه تو آوردي با ارزش است. سربازي كه زندگيش را براي كشورش ميدهد ،‌ براي من خيلي عزيز است ،‌ولي برگرد و بيشتر بگرد.

فرشته به زمين بازگشت و به جستجوي خود ادامه داد. ساليان دراز در شهرها،جنگلها و دشتها گردش كرد. سرانجام روزي در بيمارستاني بزرگ پرستاري ديد كه بر اثر يك بيماري در حال مرگ بود.

پرستار از افرادي مراقبت كرده بود كه اين بيماري را داشتند و آنقدر سخت كار كرده بود كه مقاومتش را از دست داده بود. پرستار رنگ پريده در تختخواب سفري خود خوابيده بود . نفس نفس ميزد.

در حاليكه پرستار نفسهاي آخرش را ميكشيد ، فرشته آخرين نفس پرستار را برداشت و به سرعت به سمت بهشت رفت.

و به خداوند گفت : خداوندا مطمئنم آخرين نفس اين پرستار فداكار با ارزشترين چيز دنياست. خداوند پاسخ داد: اين نفس چيز با ارزش است. ولي برگرد و دوباره بگرد.

فرشته براي جستجو دوباره به زمين بازگشت و ساليان زيادي گردش كرد. شبي مرد شروري كه بر اسبي سوار بود در جنگل يافت . مرد به شمشير و نيزه مجهز بود. او ميخواست از نگهبان جنگل انتقام بگيرد. مرد به كلبه كوچكي كه جنگلبان و خانواده اش در آن زندگي ميكردند، رسيد . نور از پنجره بيرون ميزد. مرد شرور از اسب پايين آمد و از پنجره داخل كلبه را به دقت نگاه كرد.

زن جنگلبان را ديد كه پسرش را ميخواباند و صداي او را كه به فرزندش دعاي شب را ياد ميداد ، شنيد.چيزي درون قلب سخت مرد ، ذوب شد. آيا دوران كودكي خويش را بياد آورده بود؟

چشمان مرد پر از اشك شده بود و همان جا از رفتار و نيت زشتش پشيمان شد و توبه كرد.

فرشته قطره اي اشك از چشم مرد برداشت و به سمت بهشت پرواز كرد.

خداوند فرمود: اين قطره اشك با ارزشترين چيز در دنياست ،‌ براي اينكه اين اشك آدمي است كه توبه كرده و توبه درهاي بهشت را باز ميكند. و تو بدان كه نماز شب فرصت مناسبي براي اين قطرات است.

در این شبهای عزیز هر زمان که دلتان گرفت ما را نیز یاد کنید.

 
 
 |    نوشته شده توسط paradaim
 
   
 
 
امام حسين(ع)
 
به بازار عـمـل با دست خالـی
من و مهر تو ای مولی المَوالی


مپرس از من که بودم یا که هستم
گــنهکـارم ولـی دل بـر تـو بسـتم


اگــر باشـد گــنـاه عـالَمـیـنـم
چه غم دارم که غمخوار حسینم


مسلمـانان حسـین ، مـادر ندارد
غریب است و کسی بر سر ندارد


ز جـور سـاربـان بـی مـروت
دگر انگشت و انگشتر ندارد


چرا رگ های او پر خاک گشته
مگـر در کــربـلا خـواهـر ندارد


چرا بر سینه اش دشمن نشسته
مگــر تـنـهــا شـده  ،  یـاور نـدارد


«  مگر در کربلا خواهر ندارد  »
 
یا زینب (س)

منـم زینب  ، اسیـر کـاروانم
منـم زینب  ،  سفیـر کشتگـانم


منـم زینب که حق کرد امتحانم
منـم زینب  ، کـه ایـّوب زمــانـم


منـم زینب ، که گشتم جاودانه
منـم زینب ، که خوردم تـازیـانه


منـم زینب که از روز ازل تـا زاده ام مــادر
جهان را سر به سر از بهر خود بیت الحَزَن دیدم


خودم دیدم درین وادی که بر عشقم چه ها کردن
پـی انگشتـر ، انگشتـش ز دسـت او جـدا کـردن


خودم دیدم که از سنگ جفا پیشانی اش بشکست
خودم دیـدم کـه شـمـر  بـر  سـیـنـه اش بنشـست


خودم دیدم که در مقتل گل من دست و پا می زد
لگد بر پهلویش می خورد و زهرا را صدا می زد

 
 
 |    نوشته شده توسط paradaim
 
   
 

چه باروني مياد. چترمو آوردم بالای سرت...نميخوام خيس بشي ...درسته كه به رفاقتمون پشت پا زدي اما دختر عمو يم كه هستي ..! هنوز يادمه كه ميگفتی مثله گربه ها از آب بدت مياد.... آره من هم چترمو گرفتم روي سنگ روي اين سنگ سفيد كه درشت وسياه اسمتو روش نوشتن ... و تو چقدر رنگ سياه رو دوست داشتي....اه از اين چتر هم كه آب رد ميشه ...ولش كن ! تو كه يكسال اين سوراخ تنگ و تاريك رو تحمل كردي ، خيسي بارون رو هم تحمل كن ! ..آخرين بار كه ديدمت وقتي بود كه داشتن ميذاشتنت توي خاك .. نه ...تو هم خوشگل بودی! يادته اون روزی كه واسه اولين بار بهت گفتم كه چشمات قشنگه..خنديدی! مسخرم كردی! بهم گفتی ديوونه!!خدا كنه به اون كرمهايی هم كه تو چشمهات لونه كردند اينو نگفته باشي..هر چی باشه بايد باهاشون يه عمر زندگی كنی..اينا ديگه من نيستن كه ولم كنی بری! نه عزيز دلم!اين كرم های نازنازی واسه هميشه مهمونتن، مهمون چشات! راستی به نظر تو اونا هم ميتونن بفهمن رنگ چشات سياه بوده يا..نه؟ فكر نكنم آخه به نظرم اونجا خيلی تاريكه! ... ای بابا ! آقا چرا واستادی ؟ روضه ات رو بخون و برو ديگه! نمی بينی مردم خيس شدن؟ چرا لفتش ميدی؟ زود تمومش كن ديگه! فكر ما نيستی لااقل به فكر بقيه باش كه دارند از سرما ميلرزند... راستی نميدوني رنگ سفيد چقده بهت مياد ! آخرين بار پارسال قبل از اينكه بذارنت تو خاك با اين لباس ديدمت ولی حيف كه هميشه رنگای تيره ميپوشيدی.حرف من رو هم گوش نميدادی... غير از اون روز آخر كه همه همينجا مشكي پوشيدن و تو سفيد ...قبلش چقدر بهت گفته بودم اون روسری سفيده رو كه واسه تولدت خريده بودم سرت كن..باز ديدم كار خودت رو كردی:همش روسری مشكی سرت بود.... ميدونی امروز كه ديدم همه بخاطر تو مشكی پوشيدن به اين نتيجه رسيدم تو راست ميگفتی كه: مشكی رنگ عشقه!! ببين همه مشكی پوشن .قشنگه نه ...؟ آره همه مشكي پوشيدن الا من ....! مثل پارسال كه هممون مشكي پوشيده بوديم و تو سفيد ....بالاخره نوبت من هم شد . يادته گفتم بمون..التماس كردم....گريه كردم..مگه گوش دادی؟ باز هم مثل هميشه با من لجبازی كردی و رفتی..! رفتي و من رو تنها گذاشتي .. اين دفعه هم نوبت منه! حالا اومدم پيشت !... بيشتر از يكسال نتونستم تحمل كنم... آخرش يه عالمه قرص خوردم ...قرص سفيد ... سفيد كه تو دوست نداشتي ولي آخرش باز هم به نفع تو شد ...حالا كه همه فاميل برگردن خونه وقتي من رو ببيند لباس مشكي هاشون رو در نميارن !...مشكي ، همون رنگي كه تو دوست داشتي ....

 
 
 |    نوشته شده توسط paradaim
 
   
 

زندگی برگ بودن در مسیرباد نیست...

امتحان ریشه هاست...

ریشه هم هرگز اسیرباد نیست...

زندگی چون پیچک است...

انتهایش می رسد بیش

خدا...


یک روز گرم شاخه اي مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند به دنبال ان برگهاي ضعيف جدا شدند و ارام بر روي زمين افتادند شاخه چندين بار اين کار را با غرور خاصي تکرار کرد تا اين که تمام برگها جدا شدند شاخه از کارش بسيار لذت مي برد .برگي سبز و درشت و زيبا به انتهاي شاخه محکم چسبيد ه بود و همچنان از افتادن مقاومت مي کرد .در اين حين باغبان تبر به دست داخل باغ در حال گشت و گذار بود و به هر شاخه ي خشکي که مي رسيد ان را از بيخ جدا مي کرد و با خود مي برد .
وقتي باغبان چشمش به ان شاخه افتا د با ديدن تنها برگ ان ا زقطع کردنش صرف نظر کرد بعد از رفتن باغبان مشاجره بين شاخه وبرگ بالا گرفت و بالاخره دوباره شاخه مغرورانه و با تمام قدرت چندين با ر خودش را تکاند تا اين که به ناچاربرگ با تمام مقاومتي که از خود نشان مي داد از شاخه جدا شد و بر روي زمين قرار گرفت .باغبان در راه برگشت وقتي چشمش به ان شاخه افتاد و بي درنگ با يک ضربه ان را از بيخ کند شاخه بدون انکه مجال اعتراض داشته باشد بر روي زمين افتاد.
ناگها ن صداي برگ جوان را شنيد که مي گفت:
(( اگر چه به خيالت زندگي ناچيزم در دست تو بود ولي همين خيال واهي پرده اي بود بر چشمان واقع نگرت که فراموش کني نشانه حياتتت من بودم ))

 
 
 |    نوشته شده توسط paradaim
 
   
 

مردي تخم عقابي پيدا كرد و آن را در لانه مرغي گذاشت . عقاب با بقيه جوجه ها از تخم بيرون آمد و با آن ها بزرگ شد . در تمام زندگيش ، او همان كارهايي را انجام داد كه مرغ ها مي كردند ؛ براي پيدا كردن كرم ها و حشرات زمين را مي كند و قدقد مي كرد و گاهي با دست و پا زدن بسيار ، كمي در هوا پرواز مي كرد .
سال ها گذشت و عقاب خيلي پير شد .
روزي پرنده باعظمتي را بالاي سرش بر فراز آسمان ابري ديد . او با شكوه تمام ، با يك حركت جزئي بالهاي طلاييش برخلاف جريان شديد باد پرواز مي كرد .
عقاب پير بهت زده نگاهش كرد و پرسيد : « اين كيست ؟»
همسايه اش پاسخ داد : « اين يك عقاب است . سلطان پرندگان . او متعلق به آسمان است و ما زميني هستيم. »
عقاب مثل يك مرغ زندگي كرد و مثل يك مرغ مرد . زيرا فكر مي كرد يك مرغ است .

 
 
 |    نوشته شده توسط paradaim
 
   
 

عشق و عبادت

چنين آورده اند که مردي به نزد رامانوجا آمد . رامانوجا يک عارف بود ، شخصي کاملا استثنايي ( يک فيلسوف و در عين حال يک عاشق ، يک سرسپرده ) مردي به نزد او آمد و پرسيد :
 
" راه رسيدن به خدا را نشانم بده " رامانوجا پرسيد :
 " هيچ تا به حال عاشق کسي بوده اي ؟؟ "
سوال کننده پرسيد : راجع به چي صحبت مي کني ، عشق ؟
 
من تجرد اختيار کردم ، من از زن چنان مي گريزم که آدمي از مرض مي گريزد ، نگاهشان نمي کنم .
 
رامانوجا گفت : با اين همه کمي فکر کن به گذشته رجوع کن .
بگرد جايي در قلبت آيا هرگز تلنگري از عشق بوده ، هر قدر کوچک هم  بوده باشد.
 
 
مرد گفت : من به اينجا امده ام که عبادت ياد بگيرم ، نه عشق !!!
يادم بده چگونه دعا کنم ، شما راجع به امور دنيوي صحبت مي کني و من شنيده ام که شما عارف بزرگي هستي . به اينجا آمده ام که به سوي خدا هدايت شوم ، نه به سمت امور دنيوي .
 
گويند : رامانوجا به او جواب داد : پس من نمي توانم به تو کمک کنم . اگر تو تجربه اي از عشق نداشته باشي ، آنوقت هيچ تجربه اي از عبادت نخواهي داشت. بنابراين اول به زندگي برگرد و عاشق شو و وقتي عشق را تجربه کردي و از آن غني شدي آن وقت نزد من بيا چون که يک عاشق قادر به درک عبادت است.
 
اگر نتواني از راه تجربه به يک مقوله ي غير منطقي برسي  ، آن را درک نخواهي کرد ، و عشق عبادتي ست که توسط طبيعت سهل و ساده در اختيار آدمي گذاشته شده تو حتي به اين چيز ساده نمي تواني دست پيدا کني .


 
عبادت عشقي ست که به سادگي داده نمي شود ،

 فقط موقعي قابل حصول  است که به اوج تماميت رسيده باشي.


منبع

 
 
 |    نوشته شده توسط paradaim
 
 

pctfx3.3

Lonely Girl Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog برنامه نویسی تحت وب

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور