تبليغاتX
خدا و عشق
 
خدا و عشق
   
   

به دلم افتاده بود انگار جدایی

 به دلم افتاده بود که بی وفایی

 به دلم افتاده بود میری ز پیشم

 به دلم افتاده بود آواره می شم

 به دلم افتاده بود تو جنس سنگی

 که می خوای با دل تنگ من بجنگی

 به دلم افتاده بود تنهام میذاری

 واسه تنها کردنم بهونه داری

 به دلم افتاده بود میشکنم از تو

 که تو زخمی رو دلم دوباره از نو

 به دلم افتاده بود که نمی مونی

 که یه روزی منو از خودت می رونی

 به دلم هرگز نیوفتاد برمو تنهات بذارم

 هر بلایی سرم اومد همه شو سرت بیارم

 به دلم هرگز نیوفتاد انتقاممو بگیرم

 یا بگیرم کینه از تو تا به اون روز که بمیرم

 به دلم هرگز نیوفتاد قدر قلبمو بدونم

 حتی فکرشم نکردم که بدون تو بمونم

 فرق ما از اینجا پیداست فاصله میون دلهاست

 تو دلت سرکش و مغرور , من دلم همیشه تنهاست 

منبع:http://hildabihamtast.blogsky.com

 
 
 |    نوشته شده توسط paradaim
 
   
 

نمی دانم چه می خواهم خدایا، به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جوید نگاه خسته من، چرا افسرده است این قلب پرسو 


ز جمع آشنایان می گریزم، به کنجی می خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تیرگیها، به بیمار دل خود می دهم گوش
 

گریزانم از این مردم که با من، به ظاهر همدم و یکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت، به دامانم دو صد پیرایه بستند
 

از این مردم که تا شعرم شنیدند، برویم چون گلی خوشبو شکفتند
ولی آن دم که در خلوت نشستند، مرا دیوانه ای بدنام گفتند
 

دل من ای دل دیوانه من ، که می سوزی از این بیگانگی ها
مکن دیگر ز دست غیر فریاد، خدا را بس کن این دیوانگی ها

منبع:http://tanha1984.blogsky.com

 
 
 |    نوشته شده توسط paradaim
 
   
 
خدایا در این تنهایی شب که سکوت بر شانه هایم سنگینی می کند نمی دانم چه بگویم.

نمی دانم حرفهای دلم را به که بگویم.

اصلا نمی دانم چیزی برای گفتن هست.

نمی دانم اما هرچه هست بازهم دستهای کثیف خود را به سوی تو ای مهربان دراز می کنم.

و از ته دل فریاد می زنم بیا بیا بیاااا

دستانم خالیست.

کوله بارم پر از گناه است .

از تو خجالت می کشم اما بیا بیا بیاااا

که هیچ ندارم به جز تو

 
 
 |    نوشته شده توسط paradaim
 
   
 

 

هنوز در به در کوچه هاي خاطره ام / هنوز اسم تو مانده گوشه حنجره ام /هنوز مثل نخستين نگاه عاشق تو / در انحصار غم عشق در محاصره ام


صبر کردن دردناک است ، و فراموش کردن دردناکتر ، ولی از این دو دردناک تر

این است که ندانی باید صبر کنی یا فراموش



کنم هر شب دعایی کز دلم بیرون رود مهرت ولی آهسته می گویم خدایا بی اثر باشد


گریه هامو تو ندیدی

هر چی گفتم نشنیدی

من کدوم عهد رو شکستم

که تو اس ام اس نمی دی ؟!


بر خاک بخواب نازنین،تختی نیست. آواره شدن ,حکایت سختی نیست. از پاکی اشکهای خود فهمیدم . لبخند همیشه راز خوشبختی نیست


شبی پرسیدمش با بیقراری به غیر از من کسی را دوست داری به چشمش اشک شد

از شرم ساری میان گریه هایش گفت آری


چرا رو نقاشی ها بی خودی سایه می زنی

این همه حرف خوب داریم حرف گلایه می زنی

اگه منو دوست نداری اینو راحت بهم بگو

چرا با حرفات و نگات بهم کنایه می زنی


عشق لالایی بارون تو شباست / نم نم بارون پشت شیشه هاست / لحظه ی شبنم و برگ گل یاس / لحظه ی رهایی پرنده هاست / لحظه ی عزیز با تو بودنه / آخرین پناه موندن منه


یل دریا گر کنی ، من دیده را دریا کنم

میل صحرا گر کنی ٬ من سینه را صحرا کنم

نا امیدم گر کنی میمیرم اما باز هم

در همان حالت که میمیرم دعایت می کنم



سلام. این چه اخلاق بدیه که تو داری؟ چرا هر چی از آدم می گیری دیگه پس نمی دی؟
نمی گی من دلمو لازم دارم؟

اگه تو دنیا هیچی هیچی نداشته باشی مطمئن باش سه چیز همیشه مال تو هست:خدای مهربون، فکرای قشنگ،قلب کوچیک من.


ماهي به آب گفت : تو نميتوني اشكاي منو ببيني , چون من توي آبم.. آب جواب داد اما من ميتونم اشكاي تو رو احساس كنم چون تو توي قلب مني...

هيچگاه نگذار در کوهپايه هاي عشق کسي دستت را بگيرد که احساس ميکني در ارتفاعات آنرا رها خواهد کرد.

هيچ كس نمي تواند به عقب برگردد و از نو شروع كند، اما همه مي توانند از همين حالا شروع كنند و پايان تازه اي بسازند

ديشب فرشته اي فرستادم تااز تو مواظبت كنداماوقتي رسيد توخواب بودي زود برگشت وگفت هيچ فرشته اي نمي تواند مواظب فرشته اي ديگر باشد

احساساتت رو روم بنويس .عصبانيتهات رو روم خط خطي كن . اشكاتو باهام پاك كن.حتي اگه سردت شد بسوزونم تا گرم بشي .فقط دورم ننداز.

قفل ها كه بي كليد شدن. چشم ها به در سفيد شدن . چه امتحان خوبيه . دوريت عجب غروببيه


مهم نیست قشنگ باشی ،قشنگ اینه كه مهم باشی حتی برای یك نفر........


واسه ما جشن تولدت يك بهونه بود هميشه . كه رو هديه بنويسي دلم از تو دور نيمشه


بازي روزگار را نمي فهمم ! من تو را دوست دارم تو ديگري را....ديگري مرا ...وهمه ي ما تنهاييم.


تنها ارزوم همينه. تا يادم نرفته راستي كاش يك روز بهم بگي من همونم كه ميخواستي


معلم گفت{الف}گفتم او.معلم گفت{ب}گفتم با او.معلم گفت{پ}گفتم پیش او.معلم گفت{ج}خواستم بگویم جدایی گفت نگو


يكم برس باز به خودت ميخوام بيام تولدت . اون وقتا اينجوري نبوذ راهت به اين دوري نبود



اولا مهربون ترن اونا كه همسفرند . اشك منم كه جاريه نگه دار يادگاريه

I have 3 friends!
SUN,MOON,YOU!
I want:
SUN for days,
MOON for nights,
BUT
YOU for always!


تو باغ ها گل سرخي تو آسمون ستاره

جايي رو سراغ ندارم كه نشون از تو نداره


فرشته ها وجود دارند اما چون بعضی وقتها بال ندارن ما بهشون میگیم دوست!


کاش گل بودی تا به تلافی همه ی بدیهایت تو را پرپر میکردم


با خود عهد بستم بار دیگر که تو را دیدم بگوویم از تو دلگیرم ولی باز تو را دیدم و گفتم بی تو میمیرم

 
 
 |    نوشته شده توسط paradaim
 
   
 
 
گفت:کسی دوستم ندارد.میدانی چقدر سخت است
این که کسی دوستت نداشته باشد ؟
تو برای دوست داشتن بود که جهان را ساختی
!......حتی تو هم بدون دوست داشتن
خدا هیچ نگفت

       گفت: به پاهایم نگاه کن،ببین چقدر چندش آور است

.چشم ها را آزار میدهم
.دنیا را کثیف میکنم
.آدم هایت از من میترسند
.مرا میکشند برای این که زشتم

.زشتی جرم من است

 .خدا هیچ نگفت

 .گفت:این دنیا فقط مال قشنگ هاست
مال گل ها و پروانه ها،مال قاصدک ها؛مال من نیست
خدا گفت:چرا مال تو هم هست
دوست داشتن یک گل،دوست داشتن یک پروانه یا قاصدک
.کار چندان سختی نیست
.اما دوست داشتن یک سوسک،دوست داشتن تو کاری دشوار است
!دوست داشتن کاری است آموختنی،و همه رنج آموختن را نمی برند

.ببخش کسی را که تو را دوست ندارد
.زیرا که هنوز مومن نیست
.زیرا که هنوز دوست داشتن را نیاموخته
.او ابتدای راه است
مومن همه را دوست دارد
زیرا همه از من است
و من زیبایم
.چشم های مومن جز زیبا نمی بینند
.زشتی در چشم هاست
.در این دایره هرچه که هست نیکوست
.آن که بین آفریده های من خط کشید،شیطان بود
.شیطان مسئول فاصله هاست
.حالا قشنگ کوچکم نزدیک تر بیا و غمگین نباش
.قشنگ کوچک حرفی نزد و دیگر هیچ گاه نیندیشید که نازیباست
 
 
 |    نوشته شده توسط paradaim
 
   
 

 

آینه منو برداشت... شروع کرد بهم نگاه کردن... دستی به موهاش کشید... یقشو درست کرد... دهنشو کش داد تا دندوناشو ببینه... گرد و خاک های فرضی رو شونه هاشو تکون داد... صداشو صاف کرد...کلشو آورد جلوم ...برام شکلک درآورد... منم براش شکلک درآوردم ...خندید... منم خندیدم... یهو خندش وایستاد.... میخواستم ببینم برا چی دیگه نمیخنده منم دیگه ساکت شدم...

 

اومد بره... گفتم آینه باهام قهری...؟ سرشو انداخت پایین ولی هیچی نگفت... سرشو گرفتم بالا زل زدم تو چشاش... بهش گفتم چقدر چشات قشنگه آبی آبی مثه دریا... اشک تو چشاش جمع شد ولی بازم هیچی نگفت ...بهش گفتم دیگه دوسم نداری ...دوباره سرشو انداخت پایین ...گفت قلب تو سیاهه... گفتم خودت چی قلب تو سیاه نیست ...؟دستشو از دستم جدا کرد ...اما آینه نیفتاد...اما نشکست ...

 

بهم گفت پشت سرتو ببین ...نگاه کردم ...خودم بودم ...ولی کوچیک شده بودم... کوچیک کوچیک ...انگار هنوز مدرسه نمیرفتم... سفید سفید ...مثه نور...نزدیکش شدم ...نزدیک و نزدیک تر... اینقدرکه دیگه منم شدم مثه اون... کوچیک کوچیک... سفید سفید... آینه افتاد... این بار شکست... نیم خیز نشستم...تو آینه پر از ترک خودمو دیدم که خرد شده بودم... آینه گفت دوست دارم

برگرفته از www.ebrahim2007.blogfa.com

 
 
 |    نوشته شده توسط paradaim
 
   
   

در بیمارستانی دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند. تخت او در کنار تنها پنجره ی اتاق بود. اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد. و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد. آنها ساعت ها با یکدیگر صحبت می کردند. از همسر ... خانواده و ...

هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود می نشست و تمام چیزهایی که بیرون پنجره می دید برای هم اتاقیش توصیف می کرد. بیمار دیگر در مدت این یک ساعت با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون جانی تازه می گرفت.

این پنجره رو به یک پارک بود که دریاچه ی زیبایی داشت. مرغابیها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایق های تفریحی شان در آب سرگرم بودند. درختان کهن به منظره ی بیرون زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می شد. همان طور که مرد در کنار پنجره این جزییات را توصیف می کرد هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد.

روزها و هفته ها سپری شد.

** داستان کوتاه عاشقانه **

یک روز صبح ... پرستاری که برای شستشوی آنها آب می آورد جسم بی جان مرد را کنار پنجره دید که در خواب و با آرامش از دنیا رفته بود. پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند. مرد دیگر خواهش کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را با رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد اتاق را ترک کرد.

آن مرد به آرامی و با درد بسیار ... خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد. بالاخره او می توانست این دنیا را با چشمان خودش ببیند.

در عین ناباوری او با یک دیوار مواجه شد. مرد پرستار را صدا زد و با حیرت پرسید که چه چیزی هم اتاقیش را وادار می کرده چنین مناظر دل انگیزی برای او توصیف کند؟ پرستار پاسخ داد: "شاید او می خواسته به تو قوت قلب بدهد. آن مرد اصلا نابینا بود و حتی نمی توانست دیوار را ببیند."

 
 
 |    نوشته شده توسط paradaim
 
   
 

میگن یه مطربی بود در مشهد به نام کریم تار زن.آلوده بود.خیلی بد بود.تارش سر شونش بود.داشت می زد و می رفت.تو راه دید یه جایی جمعیت خیلی زیاده.دم بازار فرش فروشای مشهد.پرسید چه خبره اینجا؟گفتن که آسیدهاشم نجف آبادی اینجا منبر میره(ایشان اهل دل بود.صاحب نفس بود.نفسش در مردم اثر می کرد).کریم تار زن یه مرتبه با خودش گفت که بریم در خونه خدا.ببینیم این چی می گه که این قدر مردم جمع میشن   

          تا تو نگاه می کنی کار من آه کردن است... ای به فدای چشم تو این چه نگاه کردن است

خدا توبه کرد به سوی این کریم تارزنه.وارد مسجد شد.شلوغ بود.همون دم در که مردم کفشاشونو در میارن زانو زد و نشست.مرحوم آسید هاشم رو منبر نشسته بود.دید یه مشتری براش اومده.از اون مشتریای عالی.بحثشو عوض کرد آورد توی توبه و رحمت و مغفرت حق.با لحن شیرینی که داشت شروع کرد این ابیات معروف رو خوندن:

                  باز آی باز آی هر آنچه هستی باز آی... گر کافر و گبر و بت پرستی باز آی

                  این درگه ما درگه نومیدی نیست........ صد بار اگر توبه شکستی باز آی

تارزنه شروع کرد گریه کردن.دستشو بلند کرد.صدا زد آی آقا یه سوال دارم ازت.سرها برگشت عقب ببینن سائله کیه.دیدن مطربه اومده.آلودهه اومده. ـسوالت چیه؟بپرس ـگفت رو منبر از قول خدا داری می گی باز آی باز آی هر آنچه هستی باز آی.سوالم اینه که اگه من آلوده برگردم رام می ده؟آخه من خیلی بدم. ـگفت عزیز دلم خدا در خونشو برا تو وا کرده.منم برا تو منبر رفتم.خدا این مجلسو برا تو آماده کرده.کریم تارشو بلند کرد زد زمین.تار شکست.گفت آقای نجف آبادی قیامت شهادت بده که من آمدم.آشتی کردم.

یکی از علمای بزرگ مشهد می فرمود کار این تارزنه به جایی رسید هر که در مشهد یه حاجت سختی داشت صبح میومد پیش این تارزنه می گفت آقا امروز رفتی حرم امام رضا سفارش ما رو بکن می رفت سفارش می کرد امام رضا حرف این مطربه رو می خرید.(رحمت خدا خیلی زیاده.حدیث داره خدا ۱۰۰قسمت رحمت داره.یه قسمتشو بین همه موجودات هستی تقسیم کرده تمام این محبتا به برکت اون یه قسمته.۹۹قسمت رحمتشو نگه داشته قیامت بین بنده هاش تقسیم کنه)

 
 
 |    نوشته شده توسط paradaim
 
 

pctfx3.3

Lonely Girl Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog برنامه نویسی تحت وب

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور