تبليغاتX
خدا و عشق
 
خدا و عشق
   
 

عشق

خانمی‌ از منزل‌ خارج‌ شد و در جلوی‌ در حیاط با سه‌ پیرمرد مواجه‌ شد. زن‌ گفت‌: شماها رانمی‌شناسم‌ ولی‌ باید گرسنه‌ باشید لطفا به‌ داخل‌ بیایید و چیزی‌ بخورید و...

  پیرمردان‌ پرسیدند: آیا شوهرت‌منزل‌ است‌؟ زن‌ گفت‌: خیر، سرکار است‌. آنها گفتند: ما نمی‌توانیم‌ داخل‌ شویم‌. بعد از ظهر که‌ شوهر آن‌زن‌ به‌ خانه‌ بازگشت‌ همسرش‌ تمام‌ ماجرا را برایش‌ تعریف‌ کرد. مرد گفت‌: حالا برو به‌ آنها بگو که‌ من‌ درخانه‌ هستم‌ و آنها را دعوت‌ کن‌.

 سپس‌ زن‌ آنها را به‌ داخل‌ خانه‌ راهنمایی‌ کرد ولی‌ آنها گفتند: ما نمی‌توانیم‌با هم‌ داخل‌ شویم‌. زن‌ علت‌ را پرسید و یکی‌ از آنها توضیح‌ داد که‌: اسم‌ من‌ ثروت‌ است‌ و به‌ یکی‌ دیگرازدوستانش‌ اشاره‌ کرد و گفت‌ او موفقیت‌ و دیگری‌ عشق‌ است‌. حالا برو و مسئله‌ را با همسرت‌ در میان‌بگذار و تصمیم‌ بگیرید طالب‌ کدامیک‌ از ما هستید!

 زن‌ ماجرا را برای‌ شوهرش‌ تعریف‌ کرد. شوهر که‌بسیار خوشحال‌ شده‌ بود با هیجان‌ خاص‌ گفت‌: بیا ثروت‌ را دعوت‌ کنیم‌ و منزلمان‌ را مملو از دارایی‌نماییم‌. اما زن‌ با او مخالفت‌ کرد و گفت‌: عزیزم‌ چرا موفقیت‌ را نپذیریم‌! در این‌ میان‌ دخترشان‌ که‌ تا این‌لحظه‌ شاهد گفت‌ و گوی‌ آنها بود گفت‌: بهتر نیست‌ عشق‌ را دعوت‌ کنیم‌ و منزلمان‌ را سرشار از عشق‌کنیم‌؟ سپس‌ شوهر به‌ زن‌ نگاه‌ کرد و گفت‌: بیا به‌ حرف‌ دخترمان‌ گوش‌ دهیم‌، برو و عشق‌ را به‌ داخل‌دعوت‌ کن‌، سپس‌ زن‌ نزد پیرمردان‌ رفت‌ و پرسید کدامیک‌ از شما عشق‌ هستید؟ لطفا داخل‌ شوید ومهمان‌ ما باشید.

 در این‌ لحظه‌ عشق‌ برخاست‌ و قدم‌ زنان‌ به‌ طرف‌ خانه‌ راه‌ افتاد. سپس‌ آن‌ دو نفر هم‌ بلندشده‌ و وی‌ را همراهی‌ کردند. زن‌ با تعجب‌ به‌ موفقیت‌ و ثروت گفت‌: من‌ فقط عشق‌ را دعوت‌ کردم‌! دراین‌ بین‌ عشق‌ گفت‌: اگر شما ثروت‌ یا موفقیت‌ را دعوت‌ می‌کردید دو نفر از ما مجبور بودند تا بیرون‌منتظر بمانند اما زمانی‌ که‌ شما عشق‌ را دعوت‌ کردید، هر جا که‌ من‌ بروم‌ آنها نیز همراه‌ من‌ می‌آیند. هر کجا عشق‌ باشد در آنجا ثروت‌ و موفقیت‌ نیز حضور دارد.

منبع

 
 
 |    نوشته شده توسط paradaim
 
   
 

ماه رمضان

 

مزرعه سبز رمضان، کشت زار شکوفایی شکوفه های آمرزش است.در این ماه خجسته و مبارک، همگان به سوی لحظه های آبی پر می کشند ، به ترانه نور، گوش می سپارند. از کوچه های معطر ایمان ، امان می طلبند. به میزبانی آفتاب می روند و بر چشمان خورشید دعا، بوسه نثار می کنند. آرمان های زلال شان را به پنجره های باز سحرگاهان می سپارند، از نوازش ماهتابی لحظه های افطار، برخوردار می شوند و از گندم زار عشق خداوند، محصول خلوص را می دروند.

رمضان، فصل آمرزش و لطف خداوند است. رمضان، روزها و شب های معطر آفرینش است.رمضان،زمان بارش روحانیت و رحمت است. رمضان، همه نور است و روشنایی.همه خیر و برکت. هر لحظه رمضان،غنیمتی بزرگ است. باران زندگی ساز رمضان هم چنان بر مزارع دلها فرو می بارد و تشنگان فضیلت و معنا را سیراب می کند. بر این اساس، می باید همه ما، در چشمه های برکت سپیده دمان و سحرگاهان به تن شویه بپردازیم ، جانی شیفته بیابیم و تمامی وجود خویش را از هر لکه پلیدی و چرک گناه است، بیالاییم.

زلال معنویت را مزه مزه کنیم و علم و عمل را در هم بیامیزیم. هر روز ، دانه محبت بکاریم و هر شب آبشار بیتوته را بیاشامیم!در این میان، طلایی ترین اوقات این ماه شریف، شبهای پر ارزش قدرند. شبهای قدر، شبهای سرنوشت سازند. شبهای نماز و نیاز و رازند! شبهای هم بالی با فرشته های خداوندند. شبهای قدر، شبهای فرصت های استثنایی اند. هیچ شبی به فضیلت این شبهای روشن نمی رسد.اندیشه و عبادت و نیایش در هریک از این شبها، برتر از اندیشه و عبادت و نیایش در هزار ماه است.

در این شبهای شگفت، در این شبهای آمرزش،فرشته ها به سوی ما زمینیان می آیند. آنان به حضور مولای امام زمان(عج) می رسند و سرنوشت ها و تقدیرهای ما را به محضر ایشان عرضه می دارند. در این شبهای سرشار از رحمت و غفران ، در این شبهای بیداری و هشیاری، در این شبهای شور انگیز عبودیت، در این شبهای میهمانی خداوند، در این شبهای پرواز به سوی حریم جانان، در این شبهای اوج و عروج، نه تنها دیدگان که دلها و جان مان را نیز بیدار نگاه داریم و از برکات ویژه این لحظه های ناب، برخوردار شویم. قدر شبهای قدر را بدانیم. خدای یگانه را با همه وجود بخوانیم. با اخلاص به سوی بارگاه نور بشتابیم و از فیوضات معنوی و ناپیدا کرانه این شبها ، بهره ها برداریم.

در شبهایی این چنین گرانقدر ، هرگاه حالی پیدا کردید، ما را نیز از یاد نبرید.

جواد نعیمی

 
 
 |    نوشته شده توسط paradaim
 
   
 

بانک زمان

تصور کنید بانکی دارید که در آن هر روز صبح ۸۶۴۰۰ تومان به حساب شما واریز میشود و تا آخر شب فرصت دارید تا همه پولها را خرج کنید. چون آخر وقت حساب خود به خود خالی میشود. در این صورت شما چه خواهید کرد؟ هر کدام از ما یک چنین بانکی داریم: بانک زمان. هر روز صبح، در بانک زمان شما ۸۶۴۰۰ ثانیه اعتبار ریخته میشود و آخر شب این اعتبار به پایان میرسد. هیچ برگشتی نیست و هیچ مقداری از این زمان به فردا اضافه نمیشود.
ارزش یک سال را دانش‏آموزی که مردود شده میداند.
ارزش یک ماه را مادری که فرزندی نارس به‏دنیا آورده میداند،
ارزش یک هفته را سردبیر یک هفته‏ نامه میداند،
ارزش یک ساعت را عاشقی که انتظار معشوق را میکشد،
ارزش یک دقیقه را شخصی که از قطار جا مانده،
و ارزش یک ثانیه را آنکه از تصادفی مرگبار جان به در برده، میداند.
هر لحظه گنج بزرگی است، گنجتان را مفت از دست ندهید، باز به خاطر بیاورید که زمان به خاطر هیچکس منتظر نمیماند.
دیروز به تاریخ پیوست.
فردا معما است.
و امروز هدیه است.

 
 
 |    نوشته شده توسط paradaim
 
   
 

خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام ........ خداحافظ به شرطی که بفهمی ترشده چشمام

خداحافظ کمی غمگین، به یاد اون همه تردید....... به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید

اگه گفتم خداحافظ، نه اینکه رفتنت سادست ........ نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جادست

خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها ........ بدونی بی تو و با تو، همینه اسم این دنیا


هیچ کس تنهایی ام را حس نکرد
لحظه ی ویرانیم را حس نکرد
در تمام لحظه هایم هیچ کس وسعت صدایم را حس نکرد
آن که سامان غزلهایم از اوست
بی سرو سامانیم را حس نکرد
هیچ کس حس نکرد درد دل من چیست
عاشقانه زیستن,عاشقانه دل کندنم حس نکرد
ما دوست داریم دوستان باوفا را
 هیچ کس معنی حرفهایم را حس نکرد.


از من که گذشت ..
اما اگر باز در سرت هوای
خداحافظی داشتی، از همان ابتدا سلامی نکن..
لطفا!

 
 
 |    نوشته شده توسط paradaim
 
   
  آن مرد که روی تخت نشسته بود. همه اش می گفت:((من پادشاهم.کسی از من قوی تر نیست.))

خدایا تو مرا به سوی او فرستادی تا درس بزرگی به او بدهم.

من، یعنی یک پشه ، سرباز کوچک تو رفتم و چند جای بدنش را نیش زدم.

او مثل بچه ها از درد گریه کرد!

خواست مرا پیدا کند. اما نتوانست.

او از پیدا کردن یک پشه کوچک عاجز بود.

ای خداااا

تو مرا آفریدی

که آدم ها مغرور نشوند و خیال نکنند اگر قدرت دارند به همه موجودات مسلط هستند.

او پادشاه بود اما نتوانست از شر نیش من در امان باشد.

 
 
 |    نوشته شده توسط paradaim
 
   
  روزی يک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ '، خداوند او را به سمت دو در هدايت کرد و يکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن يک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردنی و مريض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هايی با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالای بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جايی که اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.


مرد روحانی با ديدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگين شد، خداوند گفت: 'تو جهنم را ديدی، حال نوبت بهشت است'، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلی بود، يک ميز گرد با يک ظرف خورش روی آن و افراد دور ميز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خنديدند، مرد روحانی گفت: 'خداوندا نمی فهمم؟!'، خداوند پاسخ داد: 'ساده است، فقط احتياج به يک مهارت دارد، می بينی؟ اينها ياد گرفته اند که به یکديگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!'
هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب می شد، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد.
 
 
 |    نوشته شده توسط paradaim
 
   
 

به نام خدای رحمان و رحیم 

 و این بحر طویل است....

 عصر یک جمعه ی دلگیر؛دلم گفت بگویم بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است؟ 

چرا آب به گلدان نرسیده است؟چرا لحظه ی باران نرسیده است؟ 

و هر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است، به ایمان نرسیده است و 

غم عشق به پایان نرسیده است. 

بگو حافظ دل خسته ز شیراز بیاید بنویسد که هنوزم که هنوز است  

چرا یوسف گم گشته به کنعان نرسیده است؟ 

چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است؟ 

دل عشق ترک خورد؛ گل زخم نمک خورد؛ زمین مرد؛ زمان بر سر دوشش 

غم و اندوه به انبوه فقط برد، فقط برد، زمین مرد، زمین مرد،خداوند گواه است، 

دلم چشم به راه است؛و در حسرت یک پلک نگاه است؛ولی حیف نصیبم فقط آه است 

و همین آه خدایا برسد کاش به جایی؛ برسد کاش صدایم به صدایی... 

عصر این جمعه ی دلگیر وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس، 

تو کجایی گل نرگس؟ 

به خدا آه نفس های غریب  تو که آغشته به حزنی است ز جنس غم و ماتم،  

زده آتش به دل عالم و آدم مگر این روز و شب رنگ شفق یافته در سوگ  

 کدامین غم عظمی به تنت رخت عزا کرده ای ای عشق مجسم

که به جای نم شبنم بچکد 

  خون جگر دم به دم از عمق نگاهت نکند باز شده ماه محرم که چنین می زند 

آتش به دل فاطمه آهت 

به فدای نخ آن شال سیاهت به فدای رخ ماهت ای ماه! 

بیا،صاحب این بیرق و پرچم و این مجلس و این روضه تویی،آجرک الله!... 

                                                                 سید حمید رضا برقعی

                                                                                           منبع:www.kntoosi.com

 ادامه در ادامه مطلب.برگرفته از www.zt1.blogfa.com

 
 
 |    نوشته شده توسط paradaim ادامه مطلب | 
 
   
  وقتي از كسي كه او را خيلي دوست داري

                                     مدتهاست كه خبري نيست ،

                                                               خوشحال باش

                                                                      چون حتما اوضاع روبه راهه

                                                                                                     كه از يادش رفتي...

 
 
 |    نوشته شده توسط paradaim
 
   
 

کودکی که آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسید:« می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید؛ اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟»

خداوند پاسخ داد :« از میان بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام. او در کنار توست و از تو نگهداری خواهد کرد.»

اما کودک هنوز مطمین نبود که می خوهد برود یا نه.

- اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و این ها برای شادی من کافی است.
خداوند لبخند زد :« فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.»


کودک ادامه داد:« من چه طور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟»

خداوند او را نوازش کرد و گفت:« فرشته تو، زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی، در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.»
کودک با ناراحتی گفت:« وقتی می خواهم با شما صحبت کنم، چه کنم؟»
خداون برای این سؤال هم پاسخی داشت :« فرشته ات دستهایت را کنار هم می گذارد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی.»
کودک سرش را برگرداند و پرسید:« شنیده ام که در زمین انسان های بدی هم زندگی می کنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟»
- فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.
کودک با نگرانی ادامه داد :« امات من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود.»

خداوند لبخند زد و گفت:« فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت؛ گرچه من همواره کنار تو خواهم بود.»

در آن هنگام بهشت آرام بود، اما صداهایی از زمین شنیده می شد. کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سؤال از دیگر از خداوند پرسید :« خدایا اگر باید همین حالا بروم، لطفاً نام فرشته ام را به من بگویید.»

خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد :« نام فرشته ات اهمیتی ندارد و به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی.»

منبع : www.kntoosi.com

 
 
 |    نوشته شده توسط paradaim
 
   
  یك روز كاملاً معمولى تحصیلى بود. به طرح درسم نگاه كردم و دیدم كاملاً براى تدریس آماده ام. اولین كارى كه باید مى كردم این بود كه مشق هاى بچه ها را كنترل كنم و ببینم تكالیفشان را كامل انجام داده اند یا نه.

هنگامى كه نزدیك تروى رسیدم، او با سر خمیده، دفتر مشقش را جلوى من گذاشت و دیدم كه تكالیفش را انجام نداده است. او سعى كرد خودش را پشت سر بغل دستیش پنهان كند كه من او را نبینم. طبیعى است كه من به تكالیف او نگاهى انداختم و گفتم: "تروى! این كامل نیست."
او با نگاهى پر از التماس كه در عمرم در چهره كودكى ندیده بودم، نگاهم كرد و گفت: "دیشب نتونستم تمومش كنم، واسه این كه مامانم داره مى میره."

هق هق گریه ی او ناگهان سكوت كلاس را شكست و همه شاگردان سرجایشان یخ زدند. چقدر خوب بود كه او كنار من نشسته بود. سرش را روى سینه ام گذاشتم و دستم را دور بدنش محكم حلقه كردم و او را در آغوش گرفتم. هیچ یك از بچه ها تردید نداشت كه "تروى" بشدت آزرده شده است، آن قدر شدید كه مى ترسیدم قلب كوچكش بشكند. صداى هق هق او در كلاس مى پیچید و بچه ها با چشم هاى پر از اشك و ساكت و صامت نشسته بودند و او را تماشا مى كردند.

سكوت سرد صبحگاهى كلاس را فقط هق هق گریه هاى تروى بود كه مى شكست. من بدن كوچك تروى را به خود فشردم و یكى از بچه ها دوید تا جعبه دستمال كاغذى را بیاورد. احساس مى كردم بلوزم با اشك هاى گرانبهاى او خیس شده است. درمانده شده بودم و دانه هاى اشكم روى موهاى او مى ریخت.
سؤالى روبرویم قرار داشت: "براى بچه اى كه دارد مادرش را از دست مى دهد چه مى توانم بكنم؟"

تنها فكرى كه به ذهنم رسید، این بود: "دوستش داشته باش ... به او نشان بده كه برایت مهم است ... با او گریه كن." انگار ته زندگى كودكانه او داشت بالا مى آمد و من كار زیادى نمى توانستم برایش بكنم. اشك هایم را قورت دادم و به بچه هاى كلاس گفتم: "بیایید براى تروى و مادرش دعا كنیم." دعایى از این پرشورتر و عاشقانه تر تا به حال به سوى آسمان ها نرفته بود.

پس از چند دقیقه، تروى نگاهم كرد و گفت: "انگار حالم خوبه." او حسابى گریه كرده و دل خود را از زیر بار غم و اندوه رها كرده بود. آن روز بعدازظهر مادر تروى مرد.

هنگامى كه براى تشییع جنازه او رفتم، تروى پیش دوید و به من خیر مقدم گفت. انگار مطمئن بود كه مى روم و منتظرم مانده بود. او خودش را در آغوش من انداخت و كمى آرام گرفت. انگار توانایى و شجاعت پیدا كرده بود و مرا به طرف تابوت راهنمایى كرد. در آنجا مى توانست به چهره مادرش نگاه كند و با چهره ی مرگ كه انگار هرگز نمى توانست اسرار آن را بفهمد روبرو شود.

شب هنگامى كه مى خواستم بخوابم از خداوند تشكر كردم از اینكه به من این حس زیبا را داد، تا توان آن را داشته كه طرح درسم را كنار بگذارم و دل شكسته یك كودك را با دل خود حمایت كنم ...

 
 
 |    نوشته شده توسط paradaim
 
   
  خداوندا

فقط و فقط

مرا دریاب

بچه

 
 
 |    نوشته شده توسط paradaim
 
   
  چندین سال پیش بود. ما در یک خانواده خیلی فقیر در یک ده دور افتاده به نام "روکی" ، توی یک کلبه کوچك زندگی می کردیم. روزها در مزرعه کار می کردیم و شبها از خستگی خوابمان می برد.
کلبه ی ما نه اتاقی داشت، نه اسباب و اثاثیه ای، نه نور کافی. از برداشت محصول آنقدر گیرمان می آمد که شکم پدر و مادر و سه تا بچه سیر بشود. یادم می آید یک سال كه نمیدانم به چه علتی محصولمان بی دلیل بیشتر از سالهای پیش شده بود، بیشتر از همیشه پول گرفتیم.
یك شب مامان ذوق زده یك مجله خاک خورده و کهنه را از توی صندوق کشید بیرون و از توش یه عکس خیلی خوشگل از یك آینه نشانمان داد. همه با چشمهای هیجان زده عکس را نگاه می کردیم. مامان گفت بیایید این آینه را بخریم، حالا که کمی پول داریم، این هم خیلی خوشگل است. ما پیش از این هیچوقت آینه نداشتیم، این هیجان انگیزترین اتفاقی بود که می توانست برایمان بیفتد. چون خوشبختانه پول کافی هم برای خریدش داشتیم. پول را دادیم به همسایه تا وقتی به شهر می رود آن آینه را برایمان بخرد.
آفتاب نزده باید حرکت می کرد، از ده ما تا شهر حداقل پنج فرسنگ راه بود، یعنی یک روز پیاده روی، تازه اگر تند راه می رفت.
سه روز بعد وقتی همه داشتیم در مزرعه کار می کردیم، صدای همسایمان را شنیدیم که یك بسته را از دور به ما نشان می داد. چند دقیقه بعد همه در کلبه دور مامان جمع شدیم.
وقتی بسته را باز کرد مامان اولین کسی بود که جیغ زد : وای ی ی ی ...، تو همیشه می گفتی من خوشگلم، واقعا" من خوشگلم!
بابا آینه را گرفت دستش و نگاهی در آن کرد. همینطوری که سبیل هایش را می مالید و لبخند ریزی میزد با آن صدای کلفتش گفت: آره منم خشنم، اما جذابم، نه؟
نفر بعدی آبجی کوچیکه بود : مامان، واقعا چشمهام به تو رفته ها!
آبجی بزرگه نفر بعدی بود که با هیجان و چشمهای ورقلمبیده به آینه نگاه می کرد : می دونستم موهام رو اینطوری می بندم خیلی بهم میاد!
با عجله آینه را از دستش قاپیدم و در آن نگاه کردم. می دانید در چهار سالگی یك قاطر به صورتم لگد زده بود و به قول معروف صورتم از ریخت افتاده بود ولی چون آینه نداشتیم این موضوع را فراموش كرده بودم.
وقتی تصویرم را در آینه دیدم، یكهو داد زدم : من زشتم! من زشتم! بدنم می لرزید، دلم می خواست آینه را بشکنم، همینطور که دانه های اشک از چشمانم سرازیر بود به بابا گفتم : یعنی من همیشه همین ریختی بودم؟
- آره عزیزم، همیشه همین ریختی بودی.
- اونوقت تو همیشه من رو دوست داشتی؟
- آره پسرم، همیشه دوستت داشتم.
- ولی چرا؟ آخه چرا دوستم داری؟
- چون تو مال من هستی!
سالها از آن قضیه گذشته، حالا من هر صبح صادقانه به خودم نگاه می کنم و می بینم ظاهرم زشت است.
آنوقت از خدا می پرسم : یعنی واقعاً منو دوستم داری؟
و او در جوابم می گوید : بله.
و وقتی از او می پرسم كه چرا دوستم داری؟
به من لبخند می زند و می گوید : چون تو مال من هستی و من تمام مخلوقاتم را بسیار دوست می دارم ...
 
 
 |    نوشته شده توسط paradaim
 
   
 
ما واقعا تا چيزي رو از دست نديم قدرش رو نمي دونيم ولي در عين حال تا وقتي كه چيزي رو دوباره به دست نياريم نمي دونيم چي رو از دست داديم .
اينكه تمام عشقت رو به كسي بدي تضميني بر اين نيست كه او هم همين كار رو بكنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش ، فقط منتظر باش تا اينكه عشق آروم تو قلبش رشد كنه و اگه اين طور نشد خوشحال باش كه توي دل تو رشد كرده.
در عرض يك دقيقه ميشه يك نفر رو خرد كرد در يك ساعت ميشه يكي رو دوست داشت و در يك روز ميشه عاشق شد ، ولي يك عمر طول مي كشه تا كسي رو فراموش كرد.
دنبال نگاهها نرو چون مي تونن گولت بزنن، دنبال دارايي نرو چون كم كم افول مي كنه ، دنبال كسي باش كه باعث بشه لبخند بزني چون فقط با يك لبخند ميشه يه روز تيره رو روشن كرد ، كسي رو پيدا كن كه تو رو شاد كنه.
دقايقي تو زندگي هستن كه دلت براي كسي اونقدر تنگ ميشه كه مي خواي اونو از رويات بكشي بيرون و توي دنياي واقعي بغلش كني.
رويايي رو ببين كه مي خواي ، جايي برو كه دوست داري ، چيزي باش كه مي خواي باشي ، چون فقط يك جون داري و يك شانس براي اينكه هر چي دوست داري انجام بدي .
آرزو مي كنم به اندازه ي كافي شادي داشته باشي تا خوش باشي ، به اندازه كافي بكوشي تا قوي باشي. به اندازه كافي اندوه داشته باشي تا يك انسان باقي بموني و به اندازه كافي اميد تا خوشحال بموني .
 
 
 |    نوشته شده توسط paradaim
 
   
 

گوش کن ای خانه به دوش

کسی اینجا هست منتظرت

پس چرا نمی آیی؟

پس چرا راحتیم را تو نمی خواهی؟

به خدا سوگند من آمده ام

تا به تو گویم آماده ام

همین امشب منتظرم

که فردا دیر است.

 
 
 |    نوشته شده توسط paradaim
 
   
 

امشب سکوتی داشتم دیدنی

سکوتی که شاید معنی واژه های آن سخت باشد

سکوت فریادها

سکوت ناگفته ها

خاموشی ستارگان

تاریکی روشنایی ها

همه با هم یه چیز را نشانه می رفتند

همه با فریادی بی صدا مرا صدا می زدند

می خواستن سکوتم را بشکنند

اما سکوتم نخواهد شکست

فریادم را در حنجره ام دفن خواهم کرد

تا سکوتم نشانه ای باشد برای بودنم

 
 
 |    نوشته شده توسط paradaim
 
   
 
 
گفت:کسی دوستم ندارد.میدانی چقدر سخت است
این که کسی دوستت نداشته باشد ؟
تو برای دوست داشتن بود که جهان را ساختی
!......حتی تو هم بدون دوست داشتن
خدا هیچ نگفت

       گفت: به پاهایم نگاه کن،ببین چقدر چندش آور است

.چشم ها را آزار میدهم
.دنیا را کثیف میکنم
.آدم هایت از من میترسند
.مرا میکشند برای این که زشتم

.زشتی جرم من است

 .خدا هیچ نگفت

 .گفت:این دنیا فقط مال قشنگ هاست
مال گل ها و پروانه ها،مال قاصدک ها؛مال من نیست
خدا گفت:چرا مال تو هم هست
دوست داشتن یک گل،دوست داشتن یک پروانه یا قاصدک
.کار چندان سختی نیست
.اما دوست داشتن یک سوسک،دوست داشتن تو کاری دشوار است
!دوست داشتن کاری است آموختنی،و همه رنج آموختن را نمی برند

.ببخش کسی را که تو را دوست ندارد
.زیرا که هنوز مومن نیست
.زیرا که هنوز دوست داشتن را نیاموخته
.او ابتدای راه است
مومن همه را دوست دارد
زیرا همه از من است
و من زیبایم
.چشم های مومن جز زیبا نمی بینند
.زشتی در چشم هاست
.در این دایره هرچه که هست نیکوست
.آن که بین آفریده های من خط کشید،شیطان بود
.شیطان مسئول فاصله هاست
.حالا قشنگ کوچکم نزدیک تر بیا و غمگین نباش
.قشنگ کوچک حرفی نزد و دیگر هیچ گاه نیندیشید که نازیباست
 
 
 |    نوشته شده توسط paradaim
 
   
 

 

آینه منو برداشت... شروع کرد بهم نگاه کردن... دستی به موهاش کشید... یقشو درست کرد... دهنشو کش داد تا دندوناشو ببینه... گرد و خاک های فرضی رو شونه هاشو تکون داد... صداشو صاف کرد...کلشو آورد جلوم ...برام شکلک درآورد... منم براش شکلک درآوردم ...خندید... منم خندیدم... یهو خندش وایستاد.... میخواستم ببینم برا چی دیگه نمیخنده منم دیگه ساکت شدم...

 

اومد بره... گفتم آینه باهام قهری...؟ سرشو انداخت پایین ولی هیچی نگفت... سرشو گرفتم بالا زل زدم تو چشاش... بهش گفتم چقدر چشات قشنگه آبی آبی مثه دریا... اشک تو چشاش جمع شد ولی بازم هیچی نگفت ...بهش گفتم دیگه دوسم نداری ...دوباره سرشو انداخت پایین ...گفت قلب تو سیاهه... گفتم خودت چی قلب تو سیاه نیست ...؟دستشو از دستم جدا کرد ...اما آینه نیفتاد...اما نشکست ...

 

بهم گفت پشت سرتو ببین ...نگاه کردم ...خودم بودم ...ولی کوچیک شده بودم... کوچیک کوچیک ...انگار هنوز مدرسه نمیرفتم... سفید سفید ...مثه نور...نزدیکش شدم ...نزدیک و نزدیک تر... اینقدرکه دیگه منم شدم مثه اون... کوچیک کوچیک... سفید سفید... آینه افتاد... این بار شکست... نیم خیز نشستم...تو آینه پر از ترک خودمو دیدم که خرد شده بودم... آینه گفت دوست دارم

برگرفته از www.ebrahim2007.blogfa.com

 
 
 |    نوشته شده توسط paradaim
 
 

pctfx3.3

Lonely Girl Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog برنامه نویسی تحت وب

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور